رامی بیگمان شاعر عشق و تغزل است، آنچنان که دوست دیرینش «حسن کرمی» در مقدمة کتاب «گفتههای ناگفته» میگوید: «عشق و تغزل است که فضای وسیعی از شعرهای او را در بر میگیرد» یا در بخش دیگری از همین مقدمه از زبان خود او میگوید: «اهل آبادی عشق بود و پیوسته از عشق میسرود» که اشاره به یکی از شعرهای رامی است.
گرچه عشق و تغزل، موتیف اصلی شعر و ترانههای رامی محسوب میشود اما از نگاه و رویکرد «اجتماعی» او در آثارش نیز نمیتوان به سادگی عبور کرد، توقف در همین ایستگاه یعنی رویکرد اجتماعی، ما را با بخش قابل تأملی در آثار او مواجه میکند، «مرگ و مرگاندیشی» گرچه فراوانی عشق و تغزل را ندارد اما از دو منظر در آثار او بسیار مهم مینماید، پیوند مرگ و مرگاندیشی با تغزل و ظرافتی که او در این ارتباط و پیوستگی ایجاد کرده است و تعمیم مرگ به مفهوم و مفاهیم غیرمستقیم دیگر، این رویکرد را در شعر رامی مهم و قابل درنگ کرده است.
نوع بازتاب مرگ و مرگاندیشی در آثار او ریشه در یک تغییر و نگرش با مقیاس وسیعتر یعنی ادبیات جهان دارد، تغییرات اجتماعی، فرهنگی، فلسفی و حتی هنری بر نگاه بشر نسبت به مرگ تأثیر گذاشته است، موتیف مرگ در شعر مدرن جهان، بیشتر از یک موضوع ترسناک یا پایان بخش به عنوان نمادی از وجود، تغییر و فناناپذیری تلقی میشود، شاعران مدرن مرگ را به عنوان قسمتی از چرخه زندگی و انسانی مینگرند، پژوهشگرانی مانند فردریش نیچه، تادئوس ریکارد و بعدتر شاعران معاصر مانند آلن ماری، مرگ را محور پرسشهای فلسفی درباره معنا و هدف زندگی قرار دادهاند.
در ادبیات معاصر ایران و شعر شاعران مدرن که منصفی به این دوره تعلق دارد تغییر نگرش و نگاه متفاوت به مرگ قابل تشخیص است، زبان برای بیان مرگ و مرگاندیشی در شعر معاصر، زبانی صریح، گاه گزنده و واقعگرایانه است، حتی میتوان گفت در مواجهه و سرودن از مرگ دیگر خبری از استعارههای عرفانی ادبیات کلاسیک نیست، مرگ در ادبیات معاصر به ویژه شعر فارسی به لحاظ دایرة معنا در کنار مفاهیمی مانند تنهایی، اضطراب، وحشت از بیهمزبانی قرار میگیرد، شاعر معاصر با رویکرد مدرن، بیشتر به دروننگری، تجربه شخصی، اضطرابهای روانی و شکستهای فردی توجه دارد.
برجستگی مرگ و مرگاندیشی در شعر رامی، آنگونه که اشاره شد بیشتر از دو جنبه قابل اشاره است، دو جنبهای که پرداختن به مرگ با واسطه است اما پیش از این باید اشاره کرد که در میان آثارش، شعر و ترانههایی نیز دیده میشود که پرداختن به مرگ، بیواسطه انجام گرفته است نمونه برجسته از این حیث، شعر «مرثیه» در مجموعه «رنجترانه» هاست، شعری که مرگ و الزامات پس از آن را با روایتی تلخ و رنجآور مرور میکند: بر دستهای خون و خنجر/ تابوت میبرند… شعر با ترسیم همین فضا یعنی حمل «تابوت» آغاز میشود، شیون و گریه را به متن میکشاند: «شیونهای مرده در حنجرة باد است/ گریههای ریخته…» و پس از آن گزارههای مرگ، یکی پس از دیگری به میان میآیند: غسل، حجلهگاه و …
رامی در ترانههایش نیز گاهی بیواسطه و مستقیم سراغ مرگ و مرگاندیشی رفته است برای نمونه میتوان به ترانه «روز جمعه» اشاره کرد، در این ترانة کوتاه، موتیف مرگ و مرگاندیشی عنصر معنایی غالب در ترانه است: «مِ حالا زیر یَک خروارِ بارُم» (من زیر انبوهی از خاک مدفونم)، در ادامه نماد و المانهای سوگ در ترانه رخنمایی میکنند: «سیاهِن مِثل مودِت روزگارم» (روزگارم مانند موهایت سیاه است) و مانند غالب شعرها و ترانههایش، ضرباهنگ پایانی را نیز دور از نظر نداشته است: «بُنُس یک دَستَه گُل رویِ مزارم» (دسته گلی روی سنگ مزارم بگذار).
تَشخُص بخشی به مرگ و مرگاندیشی از جایی در شعر رامی برجسته میشود که او مانند بسیاری از شاعران همروزگارش با رویکردی متفاوت، مرگ را معادل معنای ضمنی و پیشفرض آن قرار نمیدهد، از این منظر، مرگ معادل مفاهیمی مانند اضطراب، اندوه و به ویژه تنهایی قرار میگیرد. رامی، آنچنان حسن کرمی در مقدمة کتاب «رنجترانه» ها آورده است: «زندگی رامی، با آن همه حساسیت و ظرافت طبع، در زمانهای تلخ و ناهمساز، مجموعهای دردناک و غمافزاست، از نامرادیها، شکست، تلخکامیها و رنجهای مدید و بیپایان». «تنهایی» به عنوان «کلید واژه» ای مهم در شعر او قرابتی نزدیک با مفهوم «مرگ» پیدا میکند تا جایی که رامی آنها را در یک پیکر میبیند: «مرگآسای تنهایی» و این چنین در شعرش بازتاب مییابد: «به تالابی اندر شده/ در ظلمات مرگآسای تنهایی/ آرام آرام/ و لحظه به لحظه/ فروتر میروم/…» (شعر رنجترانه انسان). حسن کرمی، در بخشی دیگر از مقدمه کتاب «گفتههای ناگفته» در خصوص «تنهایی» او میگوید: «او از آغاز زندگی و با جدایی زود هنگام پدر و مادر از یکدیگر، با تنهایی و رنج آشنا شد و تا آخرین لحظة حیات تنها زیست و تنها ماند با وجود زندگی در کنار یاران و همسر و خانواده. هیچکس به درون روح هنرمند و مغموم او ره نبرد و او را آنچنان که میباید نشناخت». از این رو «تنهایی» هیچگاه او را رها نمیکند: «با تو بودم/ از هراس دردناک تنهایی/…» (شعر خنجی بر سکوت)
رامی مفهوم «تنهایی» را در پیوستگی با مرگ میبیند و ابایی نیز ندارد که آشکارا آن را ابراز کند آنچنان که در شعر «باز هم تنهایی» اگرچه در سطور نخستین این شعر، تنهایی ظاهراً مفهوم مستقل خود را دارد: «چه دردی میکشم من/ چه بار سنگینی بر دل دارم/ چه فرسوده میشوم من/ در این تنهایی تلخ/…» اما در ادامهی همین شعر، گویا پله پله به پیوستگی «تنهایی» و «مرگ» میرسد: پله نخست: به ققنوس پیر و خسته/ میمانم/ به انسانی چنان نومید و ناتوان/ که فضیلت مرگ را/ باور ندارد/…
پله دوم: «از اعلام و کشتار شرافت زندگی/ مرگ ارزشهای بی مانند زیستن/…»
و بالاخره ضرباهنگ پایانی که پیوستگی را میان تنهایی و مرگ در انتهای شعر نشان میدهد:
«آه/ چه دردی میکشم من/ چه باری بر دل دارم/ چه میمیرم من/ از این همه تنهایی»
عجیب نیست اگر در ادامه کمتر شعری را از او مییابید که اگر به «تنهایی» اشاره کرده است همراهی «مرگ» را با خود نداشته باشد: «مرگم اینک/ سر بر میکشد از کمینگاه/ سرنوشت/ میسوزم از تب هذیانها/ از داغ انتظار میسوزم/ در تنهاییهای همیشه/…» (شعر تربیع اول)
در ترانههای رامی نیز این پیوستگی میان تنهایی و مرگ قابل تشخیص است برای نمونه به ترانه «بیکسی» میتوان اشاره کرد: «دِلُم اَز بیکسی تو سینه مُردن/ وا پُر بودنِ نُگا! باد اینبردن» (نگاهم خاکستر شده است و باد آن را با خود میبرد).
بیکسی (تنهایی) و مردن (مرگ) دو کلید واژة مهم این ترانه هستند که پیوستگی آنها در طول ترانه کاملاً آشکار و روشن است.
بجز «تنهایی» که در آثار او برابر و معادلی متفاوت را ترسیم کردهاند، مفهوم دیگری نیز در شعر و ترانههای رامی همین کارکرد را به خود گرفته است با این تفاوت که دامنة معنایی آن نسبت به مفهوم «تنهایی» وسیعتر و گستردهتر است، «عشق» با پیامدهای جانکاه آن برای این شاعر جنوبی بازتاب و معنایی متفاوت یافته است معنایی که میتوان آن را معادلی از مرگ و مرگاندیشی دانست. گویی فرجام تلخ و بیسرانجام او در عشق این فرضیه را در ذهن و زبانش جاری کرده است، حسن کرمی در مطلب «یاد یار» در ابتدای کتاب «گفتههای ناگفته» این رنجنامه را اینگونه شرح داده است: «از نوجوانی با طعم غریب عشق آشنایی یافت، ترانههای عاشقانه سرود و با شور و دلدادگی آواز خواند بیآنکه هیچ یک از این عشقها به فرجامی دلخواه بیانجامد». کرمی در ادامه همین یادداشت پس از شرحی از عشقهای بیسرانجام او ادامه داده است: «عشقهای بیحاصلی که چون شعله او را گداختند و رفتند تا خاکستر وجود او را در خاطرهای سوزان به شعر و ترانه بسپارند و از او هنرمند خنیاگری برآوردند که با مویه بر آرزوها و عشقهای بر باد رفته، صلیب سرنوشت مقدر و غمناک خویش را تا واپسین لحظه بر دوش کشد».
این گونه است که «عشق» با پیامدهای دشوار آن مانند «تنهایی» معادلی از مرگ به خود میگیرد و کمکم در شعر و ترانههای او به پیوستگی با مرگ میرسد. در شعر «تربیع دوم» هنوز از این پیوستگی خبری نیست. اما آنچنان هم میان «عشق» و «مرگ» نسبت دوری نیست: «عشق است/ این یکی/ خواهر همزاد مرگ/ …» (از دفتر گفتههای ناگفته). اما در شعر شبانه سوم، تشخیص این که عنصر غالب «مرگ» یا «عشق» است دشوار مینماید چرا که پیوستگی این دو مفهوم اتفاق افتاده است: مرا عشقی دوباره اگر باشد/ بیگمان مرگ است/ مرگ در هزارههای رنگ و نوازش و پرواز/ مرگ در دهان و عطر و گلوی تو/ … (دفتر رنجترانهها).
ترسیم فضاهایی از عشق و مرگ در کنار یکدیگر، فراوانی قابل توجهی در آثار رامی به خود گرفته است: «در روایت عشق و نامرادی/ بی که زبان گفتاریم باشد/ با تو مرگا/ لرزیده است بارها لبانم/ از وهم حضورت/…» (دفتر رنجترانهها).
در ترانههای رامی نیز پیوستگی و همراهی عشق و مرگ حضور مداوم و برجسته دارند در ترانة «شَروِند غَریبُن» او مرحله به مرحله از رنج عشق میگوید و هر گاه میخواهد از خود شرحی برای مخاطب ارائه دهد، نهایت اندوه را برمیگزیند، در این مصراع برای توصیف خود از عبارت خزان که میتواند معادلی از مرگ باشد نام میبرد: «مِ پُر از خَزُن پیری، همه گله و شکایت»، یا در این مصراع که «مرغ سر بریده» را بر شرح روزگار خود انتخاب کرده است: «مِث مرغ سَر بُریده، تو دِلم نپلپنیدم» یا در ترانة «عمر بر باد رفته» در بند آخر، ضرباهنگ پایانی را با اندوهی فراوان فرو میآورد: «ای عمر بر باد رفتۀ مِ/ ای عشق ناشاد رفتة مِ/ ای شعر تو همه گفتة دل/ ای اسم از یاد رفتة مِ/…» در ترانة پیری پس از شرح رنجهای عشق خود بیمحابا به استقبال مرگ میرود: «خیالی هَسته و خُووی که گُم بو/ رسی پیری و هنگام سفر بو/…» ترانههایی مانند «دِلم گِتیشِن»، «مُردن مردانه»، «بیتُن غصه»، «گِر یُخم نَهُندِن»، «نهنگ»، «دِگَه م ناوا»، «دُگَه م تَنهام»، «دستِ خالی» و … از جمله ترانههایی است که رامی ضمن بیان مصائب عشقهای نافرجامش، همراهی و پیوستگی مفهوم مرگ و مرگاندیشی را نیز در مضامین آنها نهفته دارد.
یداله شهرجو، 29/3/1405 ، میناب